جستجو کالاهای دیجی کالا
خرید اقساطی موبایل از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی موبایل از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی لپ تاپ از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی لپ تاپ از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی کالای دیجیتال از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی کالای دیجیتال از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی خانه و آشپزخانه از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی وسایل خانه و آشپزخانه از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی لوازم خانگی و برقی از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی لوازم خانگی و برقی از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی لوازم آرایشی و بهداشتی از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی لوازم آرایشی و بهداشتی از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی مد و پوشاک از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی مد و پوشاک از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی طلا و نقره از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی طلا و نقره از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی خودرو و موتورسیکلت از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی خودرو و موتورسیکلت از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی وسایل سلامت و پزشکی از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی وسایل سلامت و پزشکی از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی ابزارآلات و تجهیزات از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی ابزارآلات و تجهیزات از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی کتاب و هنر از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی کتاب و هنر از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی لوازم ورزش و سفر از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی لوازم ورزش و سفر از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی کارت هدیه و گیفت کارت از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی کارت هدیه و گیفت کارت از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی وسایل سوپرمارکتی از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی وسایل سوپرمارکتی از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی اسباب بازی کودک و نوزاد از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی اسباب بازی کودک و نوزاد از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی محصولات بومی و محلی از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی محصولات بومی و محلی از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی محصولات پت شاپ غذای حیوانات از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی
خرید اقساطی محصولات پت شاپ غذای حیوانات از دیجی کالا به همراه تخفیف و وام یک میلیاردی

اداره زیباسازی

قیام 5 آذر مردم گرگان

نگارش:

غلامرضا خارکوهی- تاریخ نگار انقلاب اسلامی

برای خرید کتاب می توانید از طریق چت آنلاین زیر در ارتباط باشید

رویدادهای تاریخی هر منطقه چراغ راه نسل‌های آینده است. نه از آن جهت که بخوانند و بگذرند. بلکه بدانند و به درستی درک نمایند که پدران و مادرانشان برای دین و کشورشان چه رنج‌ها کشیده‌اند و چه فداکاری‌ها کرده‌اند. مرد و زن ، کوچک و بزرگ ، همگی با اتحاد و یک‌دلی در برابر حکومت پهلوی ایستادند، آنها حتی از تفنگ‌ها و تانک‌ها نترسیدند و تا پای شهادت پیش رفتند تا انقلاب اسلامی پیروز شد. یکی از آن روزها ، روز 5 آذر گرگان در سال 1357بود.

آیا می دانید 5 آذر گرگان چگونه بوجود آمد؟

چند روز قبل از این واقعه، مأموران رژيم شاه با تیراندازی در حَرمِ مطهر امام رضا(ع) در مشهد مقدس ، ضمن اهانت به حَرمِ آن امامِ معصوم، عده‌اي از مردم بی گناه را شهيد و مجروح کرده بودند. به دنبال آن ، حضرت امام خميني- رهبر كبير انقلاب اسلامي- در اعتراض به این جنایتِ رژیم شاه، پيامي صادر کردند، و روز يك‌شنبه پنجم آذر سال 1357 را عزاي عمومي اعلام نمودند و از مردم خواستند تا با هر وسيله ممكن به سقوط حکومت جبار پهلوی قيام كنند.

در نتیجه ، صبح روز 5 آذر سال 57 ده‌ها هزار نفر از مردم گرگان و شهرها و روستاهاي اطراف، در کنار مَرقدِ مطهر امام‌زاده عبدالله گِرد ‌آمدند و شعار دادند: “الله و اکبر، الله و اکبر”، “قبر امام هشتم گلوله باران شده – روز و شب شیعیان شام غریبان شده” ، “مرگ بر شاه، مرگ بر شاه”، و شعارهای دیگر.

مردم می‌خواستند به صورت دسته جمعی از محل امام‌زاده عبدالله به طرف فلکه شهرداری تظاهرات کنند ، و ارادت و علاقمندی خود را به امام رضا(ع) اعلام نمایند. امّا ناگهان ماموران شاه به سوی مردم بی‌گناه تیراندازی کردند و در همان ابتدای حرکت ، عده زیادی را شهید و مجروح نمودند.

آن روز مأموران هر كجا مردم بي‌دفاع را مي‌يافتند به گلوله مي‌بستند ، حتي به آمبولانس‌ها تیراندازی مي‌كردند تا مانع از انتقال مجروحان به بیمارستان شوند. آنها بيمارستان 5 آذر گرگان را نیز به گلوله بستند. در حالي كه طبق قوانين بين‌المللي حمله به بيمارستان و آمبولانس‌ها ممنوع مي‌باشد.

در آن روز پلیس گرگان حدود 8 هزار گلوله برای سرکوب مردم شلیک کرد، که حدود 200 نفر زخمي شدند و 14 نفر نيز به شهادت رسیدند. در میان شهدا هم زن بودند و هم مرد، هم پیر بودند و هم جوان و هم نوجوان، هم دانش آموز بودند و هم معلم، هم روحانی بودند و هم بازاری، هم کشاورز بودند و هم کاسب و شغل‌های دیگر.

آن روز مردم گرگان به خاطر دفاع از اهل بیت پیامبر(ص) و حَرم مطهر امام رضا(ع) برای انجام تظاهرات به خیابان‌ها آمده بودند، البته در مناطق دیگر ایران نیز مردم چنین اقدام مشابهی کرده بودند ، امّا این تظاهرات آرام ، تنها در شهر کوچک گرگان توسط ماموران شاه به خاک و خون کشیده شد. به همین جهت این رویدادِ تاریخی در کشور ما کم نظیر و مُنحصر به‌فرد است و باید برای معرفی آن هِمّت گُماشت. چنان که مقام معظم رهبری- آیت الله خامنه ای- نیز بر این نکته تاکید کرده و فرموده اند:

«آیا جوان‌های گرگانی می‌دانند پنجم آذر چه اتّفاقی افتاده؟ این خیلی مهم است که بدانند روز پنجم آذر چه اتّفاقی افتاده که در تاریخ ثبت شده است.»

خوشبختانه پس از سال‌ها تلاش و پیگیری در مجامع مختلف کشور ، قیام 5 آذر گرگان در جلسه مورخ دوم شهریور سال 95 به عنوان “سالروز قیام مردم گرگان” در شورای عالی انقلاب فرهنگی، با حضور رئیس جمهور ” ثَبتِ ملی” شد. لذا “روز ملي گرگان” جزءِ افتخارات تاریخی ما است ، و ما باید نسل اَندر نسل این روز  بزرگ و تاریخی شهرمان را گرامی بداریم و آن را به دیگران معرفی نمائیم.

اسامي شهدای روز 5 آذر گرگان به ترتيب الفبا چنین است:

1- حسين اميرلطيفي

2- صديقه پروانه

3 – سيد اسماعيل حسيني

4- عباس خالداران

5- احمد سبطي

6- حجت‌الله عباسي

7- ابوالقاسم علاءالدين

8- نرگس قصابان

9- حسين مُحبي‌راد

10- حسين مقصودلو

11- سيد نظام‌الدين نبوي

12- حسينعلي نصيري

13- فرامرز ويزواري

14- ابوالحسن هادي  

کسانی که اطلاعات بیشتری در باره این واقعه تاریخی می‌خواهند به «کتاب حماسه 5 آذر سال 57 گرگان» ، و «کتاب یک‌شنبه خونین گرگان»- تالیف: غلامرضا خارکوهی مراجعه نمایند.

زنده و پاینده باد ، یاد همه فداکاران انقلاب اسلامی بویژه شهدا و مجروحان قیام 5 آذر گرگان.

یادداشت روی پوستر رنگی :

سالروز قیام مردم گرگان گرامی باد

روز پنجم آذر سال 1357 روز ملی مردم گرگان است.

چهل سال پیش در چنین روزی مردم گرگان به فرمان امام خمینی برای دفاع از حَرم مطهر امام رضا(ع) به خیابان‌ها آمدند.

امّا با شلیک گلوله های ماموران رژیم پهلوی به خاک و خون غلطیدند که 14 نفر شهید و 200 نفر مجروح شدند.

آنان اولین مُدافعان حرم اهل بیت پیامبر(ص) بودند که با ایمان و شجاعت خود در تاریخ ماندگار شدند.

آن روز پلیس گرگان 8 هزار گلوله علیه مردم بی گناه شلیک کرد.

به همین جهت این روز تاریخی در شورای عالی انقلاب فرهنگی ایران ثبتِ ملی شده است.

مقام معظم رهبری نیز تاکید نموده که این رویدادِ مهم به جوانان گرگانی شناسانده شود.

رونمایی از تمبر اختصاصی روز ملی گرگان

ویدئو/ ادای احترام و غباروبی یادمان شهدای قیام پنجم آذر گرگان

طی مراسمی با حضور مسئولان استانی و شهری از جمله سید محمدرضا سیدالنگی شهردار، اعضای شورای اسلامی شهر و مدیران شهرداری گرگان آیین غبارروبی تصاویر ۱۴ شهید قیام ملی مردم گرگان در پنجم آذرماه ۱۳۵۷ همزمان با هفته بسیج و روز ملی گرگان انجام شد.

مهندس سیدالنگی در این برنامه گفت: مردم گرگان ۷۷ روز پیش از به ثمر نشستن انقلاب اسلامی، ۱۴ شهید و بیش از یکصد مجروح را در راه پیروزی انقلاب کردند.

همچنین در این مراسم از تمبر اختصاصی روز ملی گرگان رونمایی شد.

ببینید| واقعه‌ای که هر گرگانی، هر گلستانی و هر ایرانی باید از آن با خبر شود

۵ آذر، شناسنامه انقلابی مردم گرگان در دفاع از انقلاب است و برای پاسداشت این واقعه تاریخی برنامه‌های مختلفی مانند ادای احترام به شهداء و اهدای خون برگزار شد.

روابط عمومی شهرداری گرگان

ببینید| گفتگوی سید محمدرضا سیدالنگی شهردار گرگان با خبرگزاری مهر در خصوص روز ملی گرگان

مردم شهر دارالمومنین گرگان در روز ۵ آذر ۱۳۵۷، ۷۷ روز پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به میدان آمدند.
روابط عمومی شهرداری گرگان

زندگی نامه شهدای پنجم آذر گرگان

در میان شهیدان انقلاب اسلامی کسانی بودند که هم با قلم و بیان و هم با خونشان به مبارزه با رژیم پهلوی پرداختند. هر کوی و برزنی رزمگاهشان، هر اجتماعی محفلشان، و هر صفحه ای میدان قلم فریائی شان بود.

به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید چنگیز امیرلطیفی»، بيست و دوم فروردين 1336 ، در شهرستان گرگان به دنيا آمد. پدرش ميراسماعيل، معلم بود و مادرش اقدس نام داشت. دانشجوي دوره كارداني در دانش سرا بود. پنجم آذر 1357، در خيابان شهداي گرگان هنگام شركت در تظاهرات توسط عوامل رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به سينه و چشم، شهيد شد. پيكر او را در گلزار شهداي شهرستان بندر گز به خاك سپردند. او را حسين نيز مي ناميدند.

من اولین شهید امروز هستم.

 در میان شهیدان انقلاب اسلامی کسانی بودند که هم با قلم و بیان و هم با خونشان به مبارزه با رژیم پهلوی پرداختند. هر کوی و برزنی رزمگاهشان، هر اجتماعی محفلشان، و هر صفحه ای میدان قلم فریائی شان بود. 

اینان فرزندان راستین مکتب حیات بخش اسلام و پیروان صدیق روح الله خمینی «ره»، بودند. شجاعت و فدا کاری دو مشخصه ی بارزشان و عشق به خدا و ندای درونشان بود. با هراس بیگانه بودند و با شجاعت آشنای دیرینه. دستگاه منحوس پهلوی بیش از اندازه از این قشر می ترسید. 

قشری که همه چیزش مبارزه بود، مبارزه ای پیگیر، مبارزه ای پیروز و بنیان کن، که می رفت تا کاخ ظلم و ستم را برای همیشه از بین بر کند، و چنین نیز شد و شهید حسین «چنگیز» امیر لطیفی، آن جوان سخت کوش و مبارز از این کسان بود. 

او با جان و کلام و بیان جهاد می کرد و برای مبارزه مکان و زمان نمی شناخت. گرگان، بندرگز، روستا، شهر، کلاس درس، دانشسرا، خیابان، منزل و مسجد همه . همه جا میدان فعالیت و تلاش گسترده ضد طاقوتی او بود. حتی در میان گردهمایی ها و مجالس خویشان و بستگان نیز فرصت را غنیمت می شمرد و از قیام مردم مسلمان سخن می گفت و از بی تفاوت ها متنفر بود. 

دوستانش هم چون خودش اهل نماز و مسجد و مخالف رژیم شاهنشاهی بودند. شهید «اسدی عرب» آن چریک آشنای مازندران و گلستان از جمله دوستان و یاران نزدیک شهید امیر لطیفی بود. همان که قرار بود در چهلم شهید سخنرانی کند اما پیشتر در دوازدهم بهمن ماه 1357، به افتخار شهادت نائل گشت و در جنت به دیدار هم شتافتند.

پدر و مادر شهید امیر لطیفی هر دو معلم بودند پس از مدتی به بندرگز رفتند. دوره دبیرستان را در مدرسه پیشرو بندرگز با موفقیت به پایان رساند و پس از اخذ دیپلم در خرداد سال 1356، وارد دانش سرای راهنمایی گرگان گردید. از آنجا بود که زندگی اش وارد مرحله نوینی از مبارزات سیاسی، مذهبی علیه رژیم پهلوی شد. مادرش در مورد او می گوید؛ «اصولا پسری کم رو، خجالتی و خیلی محبوب و به زندگی قانع و با ما خیلی صمیمی . فداکار بود، او وقتی دیپلمش را گرفت اخلاقش عوض شد و با چند نفر دوست شد که یکی از دوستانش در پنجم آذر شهید شد. چون ما بیدار نشده بودیم نمی دانستیم حسین در چه راهی است. مسجد رفتن او به خاطر آگاه شدن بود. حسین کتاب می خرید . آنها را در روزنامه می پیچید و برای دوستانش می فرستاد و خودش هم مطالعه می کرد.»

یک بار مامورین شاه دو جلد کتاب ممنوعه را از او گرفتند که باعث شد به عنوان مخالف رژیم شناسایی شود. 

تشکیل جلسات و بحث در مورد انقلاب با چند نفر از دوستانش، مطالعه کتب اسلامی و انقلابی، توزیع شب نامه و اعلامیه و تکثیر نوارهای مذهبی سیاسی شرکت در تظاهرات ها از جمله فعالیت های گسترده حسین بود. حتی یک بار به پدرش می گوید: «بگذارید مرا بکشند باز هم هستند کسانی که راه مرا دنبال کنند و بالاخره کسانی باقی می مانند که راحت و آزاد زندگی کنند، آن وقت است که عدل به وجود می آید و دنبال زنده می گردد.» 

صبح روز پنجم آذر در حالی که به سوی امامزاده عبدالله گرگان می رفت تا در راهپیمایی با شکوه این روز شرکت کند یکی از دوستانش به او می گوید: «حسین! نرو، امروز با همه روزها فرق می کند تصمیم دارند به سوی مردم تیر اندازی کنند، کشته می شوی.» حسین با لبخندی شیرین و با مهربانی در جوابش می گوید: «اشکالی ندارد مگر آنهایی که کشته شدند خونشان رنگین تر از من بوده؟»

آری او عاشق شهادت بود و حای با غسل شهادت در راهپیمایی پنجم آذر شرکت نمود و در همین روز به یکی از دوستانش گفت: « من اولین شهید امروز هستم.»

«شهید امیر لطیفی»، مجاهد مسلمان خستگی ناپذیر رفت و عاشقانه هم رفت و با شجاعت و ایثار در برابر مردوران شاه پرست ایستاد و مورد اصابت سه گلوله قرار گرفت. یک تیر به چشمش، دومی به سمت راست سینه و سومی به دستش و چون مرغ باغ ملکوت به آن سوی دیار خاکیان پرواز کرد.

 من مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک       دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

حسین نام دیگرش چنگیز بود ولی او از این نام خوشش نمی آمد، چنان که مادرش می گوید: «بعد از شهادتش چندین بار خواب نما شدم که می گفت: دیگر مرا چنگیز صدا نکنید، اسم من حسین است.» و به راستی نیز حسین بود چرا که چون حسین زندگی می کرد، چون حسین اندیشید و چون حسین وارد معرکه شد و چون حسین سرور آزادگان عالم به شهادت رسید. هنگامی که پیکر قد برافراشته حسین به خون نشست یکی از یاران مبارزش با خون او روی کاغد چنین نوشت:

با خون خود نوشتیم یا مرگ یا خمینی 

از جان خود گذشتیم با خون خود نوشتیم یا مرگ یا خمینی 

سال 1357 در بند گز به مناسبت شهادت حسین امیر لطیفی مجالس و مراسم عزاداری به پا شد . این جلسات تنها مجالس گریه و زاری نبود. بلکه در این مراسمات چهره پهلوی و حکومتش، جنایات و خونخواری مامورانش افشا می شد و این جلسات شور آفرین و تحرک بخشی بود که در آنها درس مقاومت و مداومت نهضت اسلامی نجوا می شد. 

برگی از خاطرات شهید مبارزات انقلاب جعفر علاءالدین

روزی که می خواست برای بار آخر به تظاهرات برود ما آن روز اطلاع داشتیم که قرار است در آن روز تیر اندازی شود.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید جعفر علاالدین»، بيست و پنجم شهريور 1316 ، در شهرستان گرگان ديده به جهان گشود. پدرش «محمدولي فوت 1355»، و مادرش «سکينه بيگم»، نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. خياط بود. سال1346 ازدواج كرد و صاحب يك پسر و دو دختر شد. پنجم آذر 1357 ، در زادگاهش هنگام درگيري با نيروهاي رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به گردن و گوش، شهيد شد. پيكر وي را در گلزار شهداي امامزاده عبدالله همان شهرستان به خاك سپردند. او را ابوالقاسم نيز مي ناميدند.
خاطرات شهید:
همسر شهید نقل می کند: روزی که می خواست برای بار آخر به تظاهرات برود ما آن روز اطلاع داشتیم که قرار است در آن روز تیر اندازی شود. شب قبل در منزل خواهرم بودیم به ما گفته بودند که فردا به بیرون نروید که خطرناک است روز حادثه در همسایگی ما عروسی بود او به آنجا رفت و به همسایه تبریک گفت و خداحافظی کرد در آنجا به او گفته بودند که آقا علاءالدین نرو امروز تیر اندازی می کنند در جواب گفت : « اگر من نروم تو نروی پس چه کسی برود؟!» یک استکان چای خورد و تبریک گفت و رفت. آن روز گرگان غبار گرفته بود در و دیوار گریه می کرد خیابان یک حالتی شده بود من دختر کوچم چهل روز داشت بچه هایم کوچک بودند به او گفتم که  می روی اگر اتفاقی بیفتد چه؟ 

شهیدی که تشییع نشد

شهید از سال 40ـ 41 حضرت امام خمینی را شناخت و به او علاقه مند شد. تا آنجا که سال 1342 ، از نزدیک به دست بوسی امام در قم نائل آمد.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید جعفر علاالدین»، بيست و پنجم شهريور 1316، در شهرستان گرگان ديده به جهان گشود. پدرش «محمدولي فوت 1355»، و مادرش «سکينه بيگم»، نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. خياط بود. سال1346 ازدواج كرد و صاحب يك پسر و دو دختر شد. پنجم آذر 1357 ، در زادگاهش هنگام درگيري با نيروهاي رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به گردن و گوش، شهيد شد. پيكر وي را در گلزار شهداي امامزاده عبدالله همان شهرستان به خاك سپردند. او را ابوالقاسم نيز مي ناميدند.
شهید علاع الدین از چهره های سرشناس شهر گرگان بود که با ایمان و مبارزه شهرت داشت، خصوصا که خود فرزند «مرحوم حاج شیخ محمد ولی علاء الدین» و همسرش دختر «آیت الله مرحوم حاج سید محمود بهبهانی» بود. او اگر چه به مدرسه نرفت اما از سواد کافی برخوردار بود. عشق و ایمان به خدا و تعهد به دستورات اسلام جزء اصلی و لاینفک زندگیش محسوب می شد. شهید با آنکه مغازه داشت و مشغول کار خیاطی بود ولی نسبت به یرنوشت دین و مملکتش بی تفاوت و بیگانه نبود. 
شهید از سال 40ـ 41 حضرت امام خمینی را شناخت و به او علاقه مند شد. تا آنجا که سال 1342 ، از نزدیک به دست بوسی امام در قم نائل آمد. پس از این دیدار آن شهید گفته بود در منزل امام به من خیلی خوش گذشت اگر چه مدت کمی در آنجا بودم. او در کلی سه مرتبه افتخار زیارت حضرت امام خمینی را داشت و با مبارزین ارتباط نزدیک داشت و از همان سال 1342، همیشه مشغول مبارزه بود. بارها با خانواده زندانیان سیاسی دیدار کرد و کمک هادی مادی و معنوی به ان ها می کرد. 
او زمانی که خیلی از بازاریان به جای قرض الحسنه سرمایه خود را نزول می دادند به مردم نیازمند قرض الحسنه می داد. وقتی انقلاب اوج گرفت، خوشحال بود و در تظاهرات و راهپیمایی ها و مجالس شرکت می کرد. از مرگ نمی ترسید و می گفت: «مرگ حق است، در زندگی همواره کاری که خواست خدا باشد انجام خواهد شد.» 
 
او به عنوان یکی از اشخاص سرشناس مبارز علیه رژیم شاه مطرح بود و پلیس او را به این عنوان می شناخت تا جایی که یکی از مامورین پلیس ستم شاهی به یکی از طرفدارانش گفته بود: «با این کارهای که او می کند بالاخره ما یک کاری می کنیم و انتقام می گیریم.» اما او نه تنها از شهادت نمی ترسید، بلکه به آن عشق می ورزید. 
 
تا اینکه پنجم آذر فرا رسید و او در آن راهپیمایی شرکت نمود. چند دقیقه بعد آتش و خون در هم آمیخت و شیفتگان، امام یکی پس از دیگری احاطه شدند و شهید نیز در خیابان شهدا به محاصره پلیس درآمد و با اصابت گلوله های آتشین ماموران به دهان و گلو و حلقش جان به جان آفرین تسلیم کرد. 
خان زبیده میر بهبهانی همسر شهید می گوید: ماموران ساواک او را شناخته بودند و از طریق افراد و آشنایان تذکراتی به او می دادند که دست از این کارهایش بردارد. ولی او که راهش را یافته بود، گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و در راهش ثابت قدم و در عقیده اش مصمم بود. او به عقیده اش، به فکر انقلابی اش به ریشه کن کردن ظلم و فساد در جامعه عشق می ورزید و تمام امورش را به نوعی به این موارد ربط می داد وقتی راهپیمایی و تظاهرات در گرگان شکل گرفت، او همواره در صف اول بود.
 
صبح روز پنجم آذر شهید در منزل همسایه عروسی دعوت بود ولی چون وظیفه خود می دید  که در این تظاهرات شرکت کند، یرای عرض تبریک به منزل همسایه می رود. در آنجا به او می گویند: که قرار است در تظاهرات تیراندازی شود تو نرو. او پاسخ جالبی را در جواب این گفته ها داد و گفت: « اگر من نروم، تو نروی، دیگر که برود و چه کسی این شاه را واژگون کند؟!»
آری او رفت و فبل از رفتنش فرزندانش را بوسید واز خانه پای به بیرون نهاد. او رفت تا با خون خود درخت تناور انقلاب را آبیاری کند، او رفت تا به شهدای دیگر بپیوندد. 
راهپیمایی آن روز به دلیل اعتراض به گلوله بستن حرم مطهر امام هشتم شکل گرفته بود. تظاهرات در سر فلکه شهداء صورت گرفت. آن روز اولین روزی بود که پلیس در گرگان به روی مردم دست به تیراندازی برده بود و هنوز هیچ درگیری مسلحانه ای در شهر اتفاق نیافتاده بود.
از آنجا که در روز پنجم آذر خیابان ها شلوغ بود و صدای تیر اندازی به گوش می رسید ما هم دلواپس بودیم. حدود ظهر بود که برادر شوهرم با یکی از آشنایان به خانه ما آمد و گفت: پای ابوالفضل تیر خورده است. و در بیمارستان بستری شده است. من باور نکردم و به منزل مادرم زنگ زدم ولی آن ها هم به من چیزی نگفتند تا اینکه به همراه برادر شوهرم سوار ماشینی شدیم و مرا با دختر کوچکم به خانه مادرم بردند. تا غروب چیزی به من نگفتند. تا اینکه برادر همسرم آمد و گفت: «خواهر انتقام خود را خواهیم گرفت.» آن روزها نمی شد تشییع جنازه را به صورت امروز انجام داد و ما هم از پشت امامزاده وارد شدیم و با چند نفر دیگر او را به خاک سپردیم ولی برگزاری مجلس ترحیم را در خانه مادر شهید وخانه خود شهید قرار دادیم. 
 
ایمان وعلاقه ای که شهید به انقلاب و مردم  داشت او را بر آن داشت تا به ندای حق لبیک بگوید و جانش را بر سر راهی قرار دهد که خود انتخاب کرده بود. بنابراین افتخار می کنم که همسرم در راهی شهید شد که خود می خواست و به آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت که به آن عشق می ورزید رسید. 
هرگز نمی میرد کسی که دلش زنده به عشق است 
 
زندگی با چنین افراد مومنی سرتاسر آن انبوهی از خاطرات را به دنبال دارد. می توان گفت تمام این سالی را که با او زندگی کردم همه  به یاد ماندنی است و هیچ گاه از یادم نمی رود. 
او در هنگام شهادت سه فرزند به نام های محمد ولی، حمیده و زینب که در موقع شهادت پدرش یک ماه و سیزده روز داشت.
هرچه در مورد شهیدان گفته شود باز هم کم است اما چه می شود که وقتی امامان می فرمایند؛ آیا با رفتن نزد خداوند . ضیافت مقام ربویی، از آنها می توان گفت و شنید و توضیح داد؟
دیگر این قلم های قاصر چگونه می توانند از شهیدی سخن بگویند که روحی خدایی داشت و جانش را در طبق اخلاص گذاشت؟

زندگی نامه روحانی مبارز شهید «سید اسماعیل حسینی»

میدان مبارزه او فقط به قم و علی آباد و فاضل آباد و تنها به خطه گلستان محدود نمی شد بلکه آثار مجاهدتهای او عرصه ای به پهنای ایران اسلامی داشت که اهلش می دانستند.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید «سید اسماعیل حسینی»، یکم فروردین 1328، در روستای طاویر از توابع شهرستان علی آباد کتول به دنیا آمد. پدرش سید ابراهیم، کشاورز بود و مادرش راضیه نام داشت. طلبه سطح یک علوم دینی و حوزوی بود. سال 1352،ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. پنجم آذر سال 1357، در گرگان توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت ضربه به سر شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده روستای الازمن تابع شهرستان زادگاهش واقع است. 
سال 1328 شمسی است و هنوز خاطرات تلخ حکومت رضا خان و حضور نامیمون بیگانگان در خطه گلستان و سراسر ایران، در اذهان مردم مسلمان باقی است و آن جنایات و ظلم های بیشمار همچنان در محافل عمومی و خصوصی شهر ها و روستا ها بین زنان و مردان گفته می شود. سال 1328 در حالی که زمزمه های آزادی خواهی در گوشه و کنار این کشور پهناور و نیز در میان مردم استان گلستان گسترش می یافت، سیدی پا به محفل آزادگان این دیار نهاد که درس عشق حریت را در مکتب امام حسین «ع» آموخت و در دفتر تقدیرش نوشته بودند که چند سال بعد او از شیفتگان نهضت امام خمینی «ره»،  خواهد شد و این را تنها ملائک الهی می دانستند. 
 
وقتی در سال 1336 برای فراگیری قرآن، این کلام وحی به روستای چلی سفلی می رفت، کسی تصور نمی کرد که او روزی روحانی باوقار، متواضع، خوش برخورد، آگاه، مبارز و شجاعی شود که چون جدش امام موسی کاظم «ع» در تلاطم رنج ها و شکنجه های سفاکان پهلوی عاشقانه جام شهادت را سر کشد.
 
او تحصیلات حوزوی خود را با دل و جان ادامه داد به طوری که در سال 1341، در نوده ملک و در سال 1342، در مدرسه میرزا جعفر مشهد و در سال 1347، در حوزه علمیه قم و سپس حوزه نجف اشرف با شور و شوق ادامه داد. اما بیش از همه عشق امام خمینی «ره»، و 6 ماه کسب فیض از محضر او بود که روح او را به وجد آورد و نهال ستیز با طاغوت و حمایت از نهضت امام را در وجودش نهاد. 
 
چنان که بعد از نجف در آبادان به دست ساواک افتاد و یک ماه زجر و فشار جسمی و روانی را به جان خرید و برای تداوم مبارزه با دستگاه ستم پهلوی مصمم تر گشت. به طوری که «پخش رساله امام و اعلامیه ها از اولین کارهایش پس از بازگشت از نجف اشرف بود. در سال 1355، با همکاری تنی چند از طلاب جوان اولین سری نوارهای سخنرانی امام خمینی «ره»، را تکثیر کرد، به شهرها فرستاد. در 18 دی ماه 1356، در تظاهرات نخستین و در 19 دی ماه نقش فعالی داشت.» شهید سید اسماعیل حسینی در سال 1351 با بانوی مومنه ای وصلت کرد که ثمره آن 2 فرزند به نام محمد جواد و سمیه می باشد. اما ازدواج هم نه تنها مانعی برای مبارزات اجتماعی او نشد بلکه با همراهی و بردباری همسر فداکارش تلاش های خالصانه او شدت گرفت.
 
میدان مبارزه او فقط به قم و علی آباد و فاضل آباد و تنها به خطه گلستان محدود نمی شد بلکه آثار مجاهدتهای او عرصه ای به پهنای ایران اسلامی داشت که اهلش می دانستند. او وقتی خبر دردناک حمله دژخیمان شاه به حرم علی بن موسی الرضا «ع» و به دنبال آن اعلام عزای عمومی روز یک شنبه پنجم آذر سال 1357، را از سوی حضرت امام خمینی «ره»، شنید، روحش اوج گرفت و مرغ دلش به سوی شهادت پرکشید. 
 
آن روز به گرگان آمد و فعالیت زیادی در برگزاری و تجمع مردم برای راهپیمایی و بی اعتنایی به تهدیدات ماموران داشت و خود نیز چون مرد عمل بود، مردانه ایستاد و عاقبت هم تیر زهرآگین دژخیمان خون آشام پهلوی، سرو قامت او را مظلومانه برخاک انداختند. به دنبال آن او 15 روز در بیمارستان بستری شد و مرتب دم از شهادت می زد. اما تقدیر چنین بود که نامش در دفتر حماسه آفرینان نهضت خمینی و پنجم آذر ثبت شود تا آیندگان بیش از پیش پاسدار اسلام و انقلاب شهیدان باشند. 
 
او بالاخره در تاریخ بیستم دی ماه 1357، بر اثر شدت جراحات شربت وصال نوشید. وقتی روز تشییع جنازه او فرا رسید جمعیت زیادی از زن و مرد و پیر و جوان گرد آمدند تا با راه و اندیشه او که همان حفظ احکام دین و آرمان های خمینی کبیر و ستیز با ظلم بود، تجدید بیعت نمایند ولی ماموران ژاندار مری تهدید به کشتن مردم کردند و لذا آن سید موسوی و روحانی مبارز در کمال مظلومیت که یادآور مظلومیت جدش امام موسی کاظم «ع»، بود در گلزار شهدای روستای الازمن علی آباد کتول به خاک سپرده شد و از آن پس مزار او همچون سایر شهدا برای همیشه میقات آزادگان سرافراز امت مسلمان، در این مرز و بوم گردید. در ادامه اطلاعیه جامعه روحانیت شهرستان علی آباد کتول را که در سالگرد شهادت او منتشر شده است.
برگی از خاطرات شهید «سید اسماعیل حسینی» به نقل از خواهرشهید به مناسبت واقعه ی پنجم آذر

اولین شهیدی که شعار استقلال و آزادی جمهوری اسلامی سر داد

برادرم به من سفارش کرده بود که حق ندارم از آن جا تغذیه رایگان بگیرم ولی همه بچه ها می گرفتند و من تنها حق مصرف تعذیه مجانی را نداشتم.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید سید اسماعیل حسینی»، یکم فروردین 1328، در روستای طاویر از توابع شهرستان علی آباد کتول به دنیا آمد. پدرش «سید ابراهیم»، کشاورز بود و مادرش «راضیه»، نام داشت. طلبه سطح یک علوم دینی و حوزوی بود. سال 1352،ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. پنجم آذر سال 1357، در گرگان توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت ضربه به سر شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده روستای الازمن تابعه شهرستام زادگاهش واقع است. 
خاطره ای از شهید:
در یکی از تظاهرات جهت حضور بیشتر مردم در خیابان ها شعار استقلال و آزادی جمهوری اسلامی را سر داد. جو تظاهرات و اجتماع را آنچنان منقلب کرد که مامورین به طرف ایشان هجوم آورده و گفتند: ما در ایران چنین شعاری را نداریم و او با شجاعت و قاطعیت و ب صدای بلند گفتند؛ ما داریم و ایستاده ایم. می توانید با اسلحه خود سینه مرا سوراخ کنید.
 
برگی از خاطرات شهید «سید اسماعیل حسینی»
 
تغذیه رایگان:
خواهر شهید حسینی نقل می کند؛ ما در دوره کودکی در روستای ییلاقی سکونت داشتیم و در همان جا که مدرسه می رفتیم از طرف مدرسه تغذیه رایگان می دادند.برادرم به من سفارش کرده بود که حق ندارم از آن جا تغذیه رایگان بگیرم ولی همه بچه ها می گرفتند و من تنها حق مصرف تعذیه مجانی را نداشتم. 
شهید می گفت: این تغذیه را به مردم روستایی می دهند تا با این کار اعتماد آن ها را نسبت به خود جلب کنند تا هر کاری که دوست دارند در کشور انجام دهند و مردم اعتراضی نداشته باشند می گفت این بیت المال و حق مردم محروم که استفاده از آن حرام است.
 

 

شهید ابوالحسن هادی به روایت مادر شهید/ پسرم آروزی دیدار امام را داشت

هر سال روز مادر برای خوشحال کردن من هدیه ای می گرفت. سال آخر به من گفت: مادر دوست داری برای شما چه هدیه ای بگیرم؟ در جواب گفتم: سلامتی ات را می خواهم رفت و یک شال و یک روسری برای من خریدو بعد از شهادتش من آن شال و روسری را به دو تا از نوه هایم دادم.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید ابوالحسن هادی»، یکم دی 1334، در شهرستان کردکوی به دنیا آمد. پدرش «رمضان» و مادرش «حلیمه»، نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. کارمند آموزش و پرورش بود. پنجم آذر 1357، در گرگان توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به پهلو و شکم، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده عبداله همان شهرستان به خاک سپردند.
گذری از خاطرات «شهید ابوالحسن هادی»
 
مادر شهید نقل می گوید:
شهید ابوالحسن هادی به امام خمینی «ره» خیلی علاقه داشت و همیشه در مبارزات و تظاهرات شرکت می کرد و حتی شب ها برای نوشتن شعار ضد رژیم شاهنشاهی روی در و دیوار بیرون می رفت و وقتی من با این کارهایش مخالفت می کردم در جوابم می گفت: مادر جان تو نمی دانی که امام خمینی چه کسی است. اگر او را می شناختی مرا برای حمایت از او تشویق می کردی من می روم  و آن قدر به مبارزه ادامه می دهم تا روزی که امام خمینی بیاید و او را ببینیم. 
 
وقتی  پسر خاله اش به شهادت رسید او برای رسیدن به هدفش که همان پیروزی انقلاب اسلامی و آمدن امام بود مصمم تر شد و می گفت: ما باید برویم و راه این شهدا را ادامه بدهیم . تا خون آن ها پایمال نشود. 
 
 روزی که می خواست به تظاهرات برود او را صدا کردم و گفتم ابوالحسن، پسرم من تو را به سختی بزرگ کردم نرو. امروز اگر بروی تیر می خوری و زخمی می شوی. با شنیدن صحبت های من خنده ای کرد و گفت: مادر جان تو از کجا می دانی؟!
گفتم مادر جان انگار به من الهام شده، گفت: نگران نباش هرچه خدا بخواهد همان می شود و رفت. بعد از ظهر برادرش ابوالحسن خبر زخمی شدنش را به من و پدرش داد و ما سراسیمه به بیمارستان پنجم آذر رفتیم با دیدن پیکر مجروح پسرم روی تخت بیمارستان به طرفش دویدم و با گریه گفتم: ابو الحسن مادر جان دیدی گفتم که تیر می خوری! حالا من چه کار کنم؟ 
ابوالحسن با شنیدن صدای من چشمش را باز کرد و چون آنجا افراد ضد انقلابی و ساواک زیاد بودند به من گفت: یواش، گریه نکن، گریه نکن مادر که دشمن با شنیدن صدای تو خوش حال می شود.
 
مادر شهید می گوید: پنج دختر داشتم و خیلی دوست داشتم فرزندم پسر شود به همین دلیل نذر کردم اگر بچه ام پسر شد 2 هزار تومن داخل ضریح امام زاده بیاندازم. خدا به من پسری عطا کرد و من نام او را ابوالحسن گذاشتم. در سن 6 سالگی ابوالحسن جلوی مغازه خیاطی پدرش با ماشین تصادف کرد و من دوباره آن قدر دعا و نذر کردم تا خوب شد. تا این که به سن 18 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل گشت و خداوند امانتی را که به من داده بود پس گرفت. 
 
 روز مادر:
ابوالحسن پسر مهربانی بود همواره به پدرش احترام زیادی می گذاشت. همیشه کارهایش را خودش انجام می داد و هیچ وقت مکی گذاشت تا من لباس هایش را بشویم وقتی اصرار می کردم می گفت: که مادر چرا شما زحمت بکشید. هر سال روز مادر برای خوشحال کردن من هدیه ای می گرفت. سال آخر به من گفت: مادر دوست داری برای شما چه هدیه ای بگیرم؟ در جواب گفتم: سلامتی ات را می خواهم رفت و یک شال و یک روسری برای من خریدو بعد از شهادتش من آن شال و روسری را به 2 تا از نوه هایم دادم. 

بانویی که درب خانه اش را به روی تظاهر کنندگان پنجم آذر گرگان گشود

با اوج گرفتن این درگیری ها شهیده همچنین طرفدار برادران انقلابی گردید و به نهضت اسلامی پیوست. به طوری که همیشه در منزل از انقلاب صحبت می کرد.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید نرگس قصابان»، سي و يكم ارديبهشت 1308، درشهرستان شاهرود به دنيا آمد. پدرش «باقر» و مادرش «سلطان»، نام داشت. خواندن نوشتن نمي دانست. خانه دار بود. ازدواج كرد و صاحب يك دختر شد. پنجم آذر 1357، در گرگان توسط نيروهاي رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. پيكر وي را در گلزار شهداي امامزاده عبدالله همان شهرستان به خاك سپردند. 
شهیده «نرگس قصابان»، همراه خانواده اش از شاهرود به گرگان آمد و همچنان تحت تعالیم اسلامی رشد نموده. پا به دوران جوانی نهاد. او پس از چندی ازدواج و زندگی نوینی را آغاز کرد. زندگی اش همواره با صمیمیت  و شادی بود، چرا که وجودش سرشار از تعهد و شایستگی و خلق و خوی اسلامی و همواره شریک و یار و غم خوارهمسرش بود. 
 
همسرش می گوید: «نمازش را می خواند، زن ها دوستش داشتند، با شهادت او واقعا کمرم شکست. او در زندگی بسیار مهربان و با محبت بود و زن های همسایه دوستش داشتند.»
 
سال 1357، اوج درگیری و گسترش مبارزات مردم مسلمان تحت رهبری امام خمینی «ره»، علیه ظلم و بیداد محمد رضا پهلوی بود. با اوج گرفتن این درگیری ها شهیده  همچنین طرفدار برادران انقلابی گردید و به نهضت اسلامی پیوست. به طوری که همیشه در منزل از انقلاب صحبت می کرد.
 
آقای تقی یخچالی از قول همسر شهیدش می گوید: «خدا کند شاه برود و امام بیاید. وقتی زن های بی حجاب را می دید می گفت: تقی! خداکند روزی بیاید که این بی حجابی ها از بین برود.»
 
روز  خونین پنجم آذر گرگان فرا رسید و دژخیمان بی رحمانه مردم را به گلوله می بستند. جمعیت هر یک به سویی می دویدند. گروهی نیزل به منازل پناهنده شدند که در این میان عده ای به منزل «شهید نرگس قصابان»، پناه می بردند. تا از چنگ ماموران در امان باشند. شهید درب حیاطش را باز گذاشته بود و از آن ها استقبال می کرد. در این موقع «ساعت حدود 11 صبح»، سفاکان به سوی درب منزل شلیک کردند که به پهلوی آن بانوی فداکار فرو نشست و از پشت بیرون آمد. مردم مسلمان و قهرمان او را به بیمارستان رساندندمدتی بیهوش بود. بعد به هوش آمد و کمی سخن گفت. هنگام صحبت کردن می خندید و خوشحال بود گویی به بالاترین آرزویش رسیده است. تا اینکه صبح روز بعد «ششم آذر» روحش به آسمان پرواز کرد و به جمع دیگر شهیدان پیوست. 

برگی از خاطرات «شهیده نرگس قصابان»

برای همسرم فاتحه خوانی گرفتم که ماموران با غضب گفتند: چهار ساعت بیشتر وقت نداری و قرآن خوانی را تعطیل کردند. آن ها به من گفتند: دو نفر دو نفر برای فاتحه خوانی بیشتر نباشید که ما با تیر می زنیم. شب ساهت 9 چراغ لامپ را روشن کردم که سلیمی زاده آمد و تیر زد و لامپ را خاموش کرد.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید نرگس قصابان»، سي و يكم ارديبهشت 1308 ، درشهرستان شاهرود به دنيا آمد. پدرش باقر و مادرش سلطان نام داشت. خواندن نوشتن نمي دانست. خانه دار بود. ازدواج كرد و صاحب يك دختر شد. پنجم آذر 1357 ، در گرگان توسط نيروهاي رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. پيكر وي را در گلزار شهداي امامزاده عبدالله همان شهرستان به خاك سپردند.
همسرش شهید می گوید: من مشغول کار بودم که ساعت یازده و نیم آن روز دخترم با گریه به من تلفن زد که آقا جان به خانه بیا، هراسان به خانه رفتم و دیدم همسرم تیر خورده است. بعد به بیمارستان رفتم و دیدم بیهوش در اتاق عمل است. به دکتر گفتم: آقای دکتر اگر خوب می شود او را به تهران ببریم. دکتر با ناراحتی به من گفت: آقا، همسر شما نهایت تا فردا صبح مهمان ما است.
 
ساعت حدود ده و نیم من با یک زن دیگر او را در غسالخانه شستیم و ساعت 12 خودم او را دفن کردم. پاسبان ها هیچ کس را راه نمی دادند. دخترم از دیوار پشت امام زاده آمد که برای آخرین بار مادرش را ببیند که ماموران نگذاشتند و او را دنبال کردند و آن هم فرار کرد و به خانه رفت.
 
بعد فاتحه خوانی گرفتم که ماموران با غضب گفتند: چهار ساعت بیشتر وقت نداری و قرآن خوانی را تعطیل کردند. آن ها به من گفتند: دو نفر دو نفر برای فاتحه خوانی بیشتر نباشید که ما با تیر می زنیم. شب ساهت 9 چراغ لامپ را روشن کردم که سلیمی زاده آمد و تیر زد و لامپ را خاموش کرد. 
با پیوستن به شهیدان دیگر دین خود را به انقلاب اسلامی ادا می کند. آری، خاطره حماسه سازی های زنان ما را به یاد زنان حماسه آفرین صدر اسلام زینب کبری «س» و فاطمه زهرا «س» و سمیه ها می اندازد و بار دیگر لکه ننگی بر دامان یزیدیان نقش بست و افتخاری دیگر بر افتخارات فرزندان حسین «ع» افزود. هیهات، وقتی که حق بیاید باطل باید از بین برود. چرا که روشنایی با رفتن سیاهی خواهد آمد. و این لاله های پنجم آذر با خون خودشان سیاهی های شب دیکتاتور آمریکایی را از بین بردند. نوید حکومت اسلامی را سر دادند. و با رفتنشان مسولیتی سنگین بر دوش ما گذاشتند.
همسرش تقی یخچالی می گوید: از آخرین توصیه های ایشان در روز آخر شهادتش به من این بود که از شهادتش ناراحت نباشم و با مخالفت با رژیم تا سرنگونی آن راهش را ادامه دهم.
 

ساواک پرچم های عزای شهدای پنجم آذر گرگان را آتش می زد/ صحنه رویارویی مادر شهید «حسین مقصودلو» با قاتلان فرزندش

ساواکی ها برای مراسم ختم پسرم نمی گذاشتند مراسم بگیرم آن ها پرچم های عزا را آتش می زدند و گفته بودند که نباید هیچ مراسمی برای شهید برگزا شود.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید حسین مقصودلو»، شانزدهم آبان 1332، در شهرستان گرگان چشم به جهان گشود. پدرش «محمد فوت 1355»، و مادرش «معصومه»، نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. معلم بود. پنجم آذر 1357، در زادگاهش توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به چشم شهید شد. 
برگی از خاطرات معلم شهید «حسین مقصودلو» به نقل از مادر گرامی:
 
مراسم ختم:
ساواکی ها برای مراسم ختم پسرم نمی گذاشتند مراسم بگیرم آن ها پرچم های عزا را آتش می زدند و گفته بودند که نباید هیچ مراسمی برای شهید برگزا شود. برای شب هفتم پسرم فامیل ها را یک به یک داخل حیاط گذاشتند.
 
 دستگیری قاتلان شهید:
 بعد از شهادت فرزندم و بعد از این که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، جنایت کارانی که پسرم را ترور کرده بودند از طرف لشکر 30 آن ها را دستگیر کردند و به ما گفتند: که شما هم بیایید ما با شما کار داریم وقتی که رفتیم دیدیم که همان پاسبان ها که پسرم را کشتند در آنجا هستند. آنها خود را به پای ما انداختند و گفتند: ما را ببخشید. ما را شاه خائن گول زد. و برای سرتان 500 هزار تومان پول می داد. من فقط می لرزیدم در آن لحظه توان صحبت کردن را نداشتم. 

فرازی از سخنان حسین مقصودلو؛ معلم مبارزی که جنایات رژیم طاغوت را افشاء می کرد

او به مطالعه بسیار علاقه مند بود و به مجالس مذهبی و سیاسی می رفت. و در سخنرانی ها شرکت می کرد. علاوه بر این او فردی آگاه به مسایل سیاسی و مذهبی و مطلع از جنایات خاندان پهلوی بود که در این زمینه مقاله نویسی و سخنرانی می کرد.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید حسین مقصودلو»، شانزدهم آبان 1332، در شهرستان گرگان چشم به جهان گشود. پدرش «محمد فوت 1355»، و مادرش «معصومه»، نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. معلم بود. پنجم آذر 1357، در زادگاهش توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به چشم شهید شد. 
«شهید حسین مقصودلو»، این معلم نمونه، جوانی ساکت و آرام، و همیشه در تفکر بود. با مادر و برادر و خواهرانش انس گرفته بود. و سعی می کرد که خانواده اش کمبودی از لحاظ مهر پدری احساس نکنند. این سخن همیشه بر زبانش جاری بود: «آنها که رفتند کاری حسینی کردند و آن ها که ماندند کاری زینبی کنند.»
«شهید حسین مقصودلو» همان معلم جوان و مبارزی است که به خاطر فعالیت های ضد شاهی از آموزش و پرورش اخراج شد. اما با مقاومت و ایستادگی خود و همکارانش به کار برگشت. 
 
او پس از اخذ دیپلم در سال 1350، در دانشگاه قبول شد و این آغاز مرحله نوینی از رشد فرهنگی و مبارزاتی حسین بود تا آنجا که هنر نقاشی خویش را نیز به خدمت انقلاب اسلامی درآورد و تصاویر زیبایی از حضرت امام خمینی «ره» و دکتر شریعتی ترسیم نمود. در سال 1354، به خدمت سپاه دانش درآمد. و در یکی از روستاهای شیروان به خدمت پرداخت. او در آنجا از نزدیک با بدبختی ها و رنج های روستاییان  آشنا شد. و تا توانست در عمران و آبادی آن روستا کوشید. 
 
سال 1355 پدرش فوت کرد و بار سنگین خانواده هشت نفره بر دوش او افتاد. او تا سال 1357، با اندک حقوق معلمی و اضافه  کارهای کارگری، زندگی خانواده اش را اداره می کرد گاهی نیز به رفع و نیاز مشکلات همسایه ها می پرداخت. 
 
او به مطالعه بسیار علاقه مند بود و به مجالس مذهبی و سیاسی می رفت. و در سخنرانی ها شرکت می کرد. علاوه بر این او فردی آگاه به مسایل سیاسی و مذهبی و مطلع از جنایات خاندان پهلوی بود که در این زمینه مقاله نویسی و سخنرانی می کرد. 
 
مبارزات حسین مقصودلو ادامه یافت تا اینکه پنجم آذر نزدیک شد و مردم به دنبال پیام امام خمینی «ره»، برای شرکت در راهپیمایی این روز مهیا شدند. حسین نیز آماده شد. شب پنجم آذر مطالبی از حضرت امام خمینی نوشت و به علی برادر کوچکترش داد تا به در و دیوار ها بچسباند. او نیز چنین کرد. به طوری که نقل شده؛ شهید حتی شعری روی پارچه نوشت و رور پنجم آذر در راهپیمایی برد و آن شعر چنین بود:
 
گریه کن ای شاه خائن گریه کن       گریه کن ای تخم شیطان گریه کن
                                              گریه کم ای بدتر از شمر و یزید        گریه کن ای نوکر کاخ سفید
                                              ای که تا مرفق به خون آغشته ای    ای که یک عمر است آدم کشته ای
                                              ثروت ملی به بانک هایت بده           نفت را با مملکت یکجا بده
        گریه کن ای شاه خائن گریه کن
 
سرانجام در غروب روز پنجم آذر در حالی که به طرف میدان عباسعلی برای خواندن نماز می رفت مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به فیض شهادت نائل آمد. 
 
 
 

نظام الدین نبوی/ شهیدی با آرزوی حکومت عدل الهی

او همیشه از انتخاب راهش خوشحال و آرزویش سلامتی رهبر و تحقق حکومت عدل اسلامی بود و به دنبال همین آرزو مبارزه را تا هنگام شهادت ادامه داد.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید نظام الدین نبوی»، بیست و دوم بهمن 1336، در شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش «سیدحسین» و مادرش «مریم بیگم»، نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته ریاضی درس خواند دیپلم گرفت. پنجم آذر 1357، در زادگاهش توسط عوامل رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهداي امامزاده عبدالله همان شهرستان واقع است.
فرازی از خاطرات «شهید نظام الدین نبوی»
 
مادر بزرگوار شهید می گوید:
او همیشه از انتخاب راهش خوشحال و آرزویش سلامتی رهبر و تحقق حکومت عدل اسلامی بود و به دنبال همین آرزو مبارزه را تا هنگام شهادت ادامه داد و ما می گوییم نبوی عزیز آرزوی تو بعد از شهادتت تحقق یافت و اکنون جای  تو و دیگر شهیدان در این روزهای آزادی خالی است. 
شهید بزرگوار به صورتی نماز می خواند که من نبینم و همیشه روزه هایش را بی سحری می گرفت تا من متوجه نشوم. 

شهیدی که در حین اهدای خون به مجروحان تظاهران پنجم آذر به شهادت رسید/ شهید نظام الدین نبوی

بعد از ظهر همان روز برای اهدای خون به مجروحان درگیری به بیمارستان پنجم آذر رفته بود که با اصابت گلوله ای بر پیشامی به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید نظام الدین نبوی»، بیست و دوم بهمن 1336، در شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش «سیدحسین» و مادرش «مریم بیگم»، نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته ریاضی درس خواند دیپلم گرفت. پنجم آذر 1357، در زادگاهش توسط عوامل رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهداي امامزاده عبدالله همان شهرستان واقع است.
«سید نظام الدین»، در یک خانواد روحانی و مذهبی متولد شد. از دوران طفولیت تحت تاثیر پدر با اعتقادات مذهبی آشنا شد. او از اندوخته های دینی و سیاسی در جهت ارشاد دیگران بهره می جست و با رشد فرهنگی خود فعالیت های ارشادی می کرد. ادامه این فعالیت ها مسائل اسلامی را به دوستان و همکلاسی ها یاد می داد. او مهربان و صمیمی و بسیار امین و خوش اخلاق بود. به بیهودگی و بی بندو باری تن نمی داد.
 
در جلسات مذهبی و سیاسی شرکت می کرد. شهید «تیمسار قرنی»، در زمان طاغوت چند بار به منزل آنها آمده بود. پدرش سال 1354، چهار سال قبل از شهادتش به رحمت خدا رفته بود و مادر بزرگوارشان در تاریخ بیست و هشتم خرداد 1359، دار فانی را وداع گفت. او مشغول تحصیل در سال سوم دبیرستان بود. 
 
 او به مادرش می گفت: در این نظام پوسیده فقط یک تیر می تواند زندگی را به شهادت تبدیل کند و در همین حال به قلبش اشاره می کرد. تا این که در روز پنجم آذز سال 1357، با دیگر خواهر و برادرانش در تظاهرات عظیمی که برپا شده بود شرکت کرد و در بعد از ظهر همان روز برای اهدای خون به مجروحان درگیری به بیمارستان پنجم آذر رفته بود که با اصابت گلوله ای بر پیشامی به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. 
 
فرازی از سخنان شهید:
به مادرش می گفت: آیا تو حاضری بچه هایت شهید شوند؟ بعد لبخند می زد و می رفت. مادرش در جواب به او می گفت: اگر چنین بچه ای داشته باشم خاک پایش را می بوسم.
 

برگی از خاطرات شهیده صدیقه پروانه از شهدای واقعه ی پنجم آذر گرگان

زمانی که فصل زمستان فرا می رسد و تمام درختان و زمین لباس سفید بر تن می کند لحظه ای نسیت که از یاد صدیقه غافل بشوم. دریغ که آن روزها عجب روزهای خوشی داشتیم
 
به گزارش  نوید شاهد گلستان:  «شهید صدیقه پروانه»، هجدهم اسفند 1328، در شهرستان گرگان به دنيا آمد. پدرش «حسين»، و مادرش «ا م البنين»، نام داشت. تا چهارم متوسطه در رشته تجربي درس خواند. پنجم آذر 1357 ، در زادگاهش توسط عوامل رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به سر، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده عبدالله همان شهرستان واقع است.
برگی از خاطرات «شهیده صدیقه پروانه»
 
برف بازی
برادر شهید نقل می کند: این خاطره هرگز از خاطرم محو نمی شود زمانی که فصل زمستان فرا می رسد و تمام درختان و زمین لباس سفید بر تن می کند لحظه ای نسیت که از یاد صدیقه غافل بشوم. دریغ که آن روزها عجب روزهای خوشی داشتیم . انگار که همین دیروز بود به محض نشستن برف بر روی زمین با هم در باغی که زندگی می کردیم، آدم برفی بزرگی درست می کردیم و پشت آن مخفی می شدیم و بازی می کردیم من او را بر روی زمین می خواباندم و تمام سر و صورت او را پر از برف می کردم .
 
عشق به رهبر «ره»
شهیده به انقلاب و رهبری آن عشق می ورزید و در مراسم های عبادی، سیاسی شرکت فعال داشت. حتی گاهی در تنهایی با خودش خلوت می کرد و نوحه سرایی می کرد و گریه می کرد. فعالیت اجتماعی زیاد داشت و دوست داشت به دیگران کمک کند. 

فرازی از سخنان شهیده صدیقه پروانه/ قیام علیه سلطه اجنبی

نباید زیر سلطه اجنبی باشیم و باید بر علیه آنها قیام کنیم تا کشوری مستقل و آزاده داشته باشیم.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید صدیقه پروانه»، هجدهم اسفند 1328، در شهرستان گرگان به دنيا آمد. پدرش «حسين» و مادرش «ام البنين»، نام داشت. تا چهارم متوسطه در رشته تجربي درس خواند. پنجم آذر 1357، در زادگاهش توسط عوامل رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به سر، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده عبدالله همان شهرستان واقع است.
خواهرش بی بی سارا می گوید: او چهارمین فرزند خانواده بود. و چون خانواده ما ارادت خاصی به ائمه معصومین داشتند اسم صدیقه را برای او انتخاب کردند. وضعیت مالی خانواده پروانه در حد متوسط بود. صدیقه پس از طی دوران کودکی در سن هفت سالگی وارد دبستان رشدیه گرگان شد. در راه تحصیل بسیار کوشا بود تا سوم دبیرستان در زادگاهش  تحصیل کرد. 
ولی به دنبال مهاجرت خواهر دومش که همسرش کار می کند راه آهن بود به تبریز منتقل شد و ایشان را نیز برای ادامه تحصیل به تبریز برد. او سال چهارم دبیرستان را در تبریز مشغول به تحصیل شد. می خواست معلم شود تا از این راه بتواند خدمتی به جامعه کرده باشد. 
 
برادر شهید می گوید: شهیده پروانه، معتقد و پایبند به مذهب بود تمام خانواده از کودکی تحت تربیت آقای روحانی به نام سید ابوالقاسم بهشتی «پدر محمد زمان بهشتی، پیش نماز مسجد امام حسن عسگری واقع در کوی سبر مشهد بودیم.»
 
شهیده به انقلاب و رهبری آن عشق می ورزید و در مراسم های عبادی، سیاسی شرکت فعال داشت. حتی گاهی در تنهایی با خودش خلوت می کرد و نوحه سرایی می کرد و گریه می کرد. 
فعالیت اجتماعی زیاد داشت و دوست داشت به دیگران کمک کند. ایشان دوسال بعد از زندگی در اصفهان در سال 1353، با آقای بیژن اصفهانی نژاد در مراسمی ساده ازدواج کرد ولی مدتی بعد از همدیگر جدا شدند. 
بسیار متواضع، با محبت، عاقل، مومن و اهل روزه و نماز بودند. برای مال دنیا ارزش قائل نبودند. 
 
فرازی از سخنان شهیده صدیقه پروانه:
حضرت امام خمینی را به عنوان یک مرجع و رهبر کبیر انقلاب اسلامی معرفی می کردند و دیگران را تشویق  به این می کردند که از اوامر ایشان اطاعت کرده و او را جانشین برحق حضرت مهدی «ع» می دانستند و می گفتند: نباید زیر سلطه اجنبی باشیم و باید بر علیه آنها قیام کنیم تا کشوری مستقل و آزاده داشته باشیم. 
 
برادر شهیده نقل می کند:
شهیده همزمان با اوج گیری امت حزب الله با رژیم ستم شاهی و خونخوار پهلوی نمی توانست از دیگران جدا باشد و در سخنرانیها و تظاهرات شرکت می کردند. سرانجام صبح روز پنجم آذر سال 1357، که برنامه تظاهرات بود. شهید با چند نفر از دیگر دوستان می خواستند به منزل یکی از دوستانش که می خواست مادرش از مکه بیاید در مسیر امام زاده عبدالله بود بروند. در همان هنگام تیر اندازی مزدوران شاه شروع می شود. بر اثر اصابت گلوله به ناحیه قلب، دست چپ و پای چپ به درجه رفیه شهادت نائل می آید. 
 
ما که خود در آن تظاهرات حضور داشتیم دیر متوجه این موضوع شدیم تا این که یکی از دوستان به من خبر داد که ایشان تیر خورده و با عجله به بیمارستان پنجم آذر رفتم . آن جا هم درگیری و تیر اندازی بود شهید نبوی در صف اهدای خون بود که جلوی چشمان خودم بر اثر اصابت گلوله به ناحیه سر مغز او بر روی دیوار پاشیده شد. آن را روی برانکارد گذاشتند اما از آنجایی که عجله داشتند شهید نبوی مجددا به زمین پرتاب شد. من سراغ خواهرم را از دکتر رضایی گرفتم و ایشان در جواب گفت: آقای پروانه دیگر نمی توان کاری کرد، خواهرت به بقا الله پیوست.
 

ناگفته های مادر یکی از شهدای واقعه ی پنجم آذر گرگان

صبح رور پنجم آذر ساعت 10 صبح بود که یک دفعه صدای تیر اندازی زیاد شد. مردم همه آمده بودند کوچه ما و شعار می دادند. من یک عده را به خانه خود آوردم.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید حجت الله عباسی»، بيست و سوم دي 1332 ، در شهرستان گرگان به دنيا آمد. پدرش «محمدرضا» و مادرش «صديقه»،  نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. راننده بود. پنجم آذر 1357، درميدان امامزاده عبدالله زادگاهش هنگام درگيري با نيروهاي رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به سر، شهيد شد. پیکر وي را در گلزار شهداي امامزاده عبدالله همان شهرستان به خاك سپردند.
برگی از خاطرات شهید به نقل از مادر بزرگوارش:
صبح رور پنجم آذر ساعت 10 صبح بود که یک دفعه صدای تیر اندازی زیاد شد. مردم همه آمده بودند کوچه ما و شعار می دادند. من یک عده را به خانه خود آوردم. چندین بار به بیرون رفتم ولی از حجت الله خبری نبود. در همین هنگام یک شخص به خانه ما آمد و گفت: حجت را تیر زدند. همه یه خانه ما ریختند. من در آن لحظه به زیارتگاه ابوالفظل العباس رفتم و دست به دامن آن بزرگوار شدم. بعد از آن به بیمارستان رفتم که دیدم فرزندم شهید شده است. «من خیلی خوشحال هستم و به خود افتخار می کنم که پسری پرورش دادم و در راه خدا هدیه کردم.»
صبح رور پنجم آذر ساعت 10 صبح بود که یک دفعه صدای تیر اندازی زیاد شد. مردم همه آمده بودند کوچه ما و شعار می دادند. من یک عده را به خانه خود آوردم.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید حجت الله عباسی»، بيست و سوم دي 1332 ، در شهرستان گرگان به دنيا آمد. پدرش «محمدرضا» و مادرش «صديقه»،  نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. راننده بود. پنجم آذر 1357، درميدان امامزاده عبدالله زادگاهش هنگام درگيري با نيروهاي رژيم شاهنشاهي بر اثر اصابت گلوله به سر، شهيد شد. پیکر وي را در گلزار شهداي امامزاده عبدالله همان شهرستان به خاك سپردند.
برگی از خاطرات شهید به نقل از مادر بزرگوارش:
صبح رور پنجم آذر ساعت 10 صبح بود که یک دفعه صدای تیر اندازی زیاد شد. مردم همه آمده بودند کوچه ما و شعار می دادند. من یک عده را به خانه خود آوردم. چندین بار به بیرون رفتم ولی از حجت الله خبری نبود. در همین هنگام یک شخص به خانه ما آمد و گفت: حجت را تیر زدند. همه یه خانه ما ریختند. من در آن لحظه به زیارتگاه ابوالفظل العباس رفتم و دست به دامن آن بزرگوار شدم. بعد از آن به بیمارستان رفتم که دیدم فرزندم شهید شده است. «من خیلی خوشحال هستم و به خود افتخار می کنم که پسری پرورش دادم و در راه خدا هدیه کردم.»
 

شهید قیام 5 آذر گرگان؛ شهید فرامرز ویزواری

برخی اوقات به بعضی ها که خیلی با انقلاب ستیز داشتند می گفت: تو کافر هستی و اصلا مسلمان نیستی. او عاشق امام بود و امام را تنها نایب امام زمان «ع» در زمان خودش می دانست و اطاعت از مرجعیت را واجب می دانست.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان:  «شهید فرامرز ویزواری»، دهم آبان 1341، در شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش خلیل، راننده بود و مادرش سیدبیگم نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. شاگرد راننده بود. پنجم آذر 1357، در گرگان توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به قلب، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده عبداله زادگاهش قرار دارد.
فرامرز تا اول راهنمایی بیشتر درس نخواند و برای آن که کمک خرج خانواده اش باشد ترک تحصیل کرد و به همراه پدرش با کامیون از این دیار به آن دیار می رفت. مدتی هم کارهای کفاشی و کارگری و بنایی می کرد. 
 
او بسیار خوش برخورد بود اهل عبادت و مسجد بود در نمازهای جماعت شرکت می کرد، حتی یک بار نمودار بزرگی از کیفیت صحیح خواندن نماز را به دیوار به دیوار خانه  چسباند و به مادرش گفت: مادر دقیقا می خواهم به مسائل نماز آکاهی پیدا کنم.
 
فرامرز با آن که از نظر سنی کوچک بود اما از نظر فکری و فرهنگی در سطح بالایی قرار داشت. به همین علت بود که به ظلم و جنایات رژیم شاه پی برد و دیری نپایید که امام و پیشوایش را شناخت و شیفته اهداف و قیامش شد . بدین سان آرام و قرار را از خود سلب کرد و عملا وارد عرصه ی مبارزات گردید. در مجالس و تظاهرات شرکت می کرد. او با مسائل سیاسی آشنا بود، وقتی به منزل می آمد از شهدا و تظاهرات و از حماسه های شهیدان صحبت می کرد و به اهل خانه سفارش می کرد که در تظاهرات ها شرکت کنند چرا که دستور امام است. 
 
او کسانی را که با انقلاب مخالفت می کردند انسان های فریب خورده و نادان می دانست و می گفت: فرهنگ شاهنشاهی هنوز در مغز این ها ریشه دارد. حتی برخی اوقات به بعضی ها که خیلی با انقلاب ستیز داشتند می گفت: تو کافر هستی و اصلا مسلمان نیستی. او عاشق امام بود و امام را تنها نایب امام زمان «ع» در زمان خودش می دانست و اطاعت از مرجعیت را واجب می دانست. او معتقد بود که آمریکا و صهیونیست ها ی غاصب دشمن اصلی جهان اسلام هستند. 
 
بالاخره روز حماسه خونین پنجم آذر سال 1357، فرا رسید. فرامرز نیز چون هزاران زن و مرد دیگر آماده شد و عشق و شهادت بر وجودش سایه افکند و از هر جهت مهیا گردید. گویی که دیگر باز نخواهد گشت، که چنین نیز شد. 
 
ماموران آن روز وحشیانه به سوی مردم، حتی در کوچه های محلات و به در خانه ها شلیک می کردند. او به همراه دیگر مردم مبارز از امام زاده عبدالله «ع» به خیابان شهید رجایی آمده بود و جلوی کوچه فاطمیه 9 تن «جنب مسجد گلشن» مشغول گفتن شعار «برادر ارتشی چرا برادر کشی» بودند که گلوله دژخیمان قلب او را درید و پیکر مطهرش را فرش زمین کرد. 
 
مادر قهرمانش در رابطه با شهادت فرزند خود می گوید: من خوشحال هستم از این که او را در این راه دادم. 
پدر بزرگوارش می فرمایند: فقدان فرامرز کمر مرا شکست. ولی خوشحالم که شربت شهادت نوشید.

برگی از خاطرات شهید فرامرز ویزواری/ شهید انقلاب گرگان غسل شهادت کرده بود

ساعت 5 صبح پنجم آذر سال 57 به گرمابه رفت، گفتم: مادر تو که دو روز پیش حمام بودی! در جواب به من گفت: رفتم غسل شهادت کنم. آنجا کمی اشک در چشمم حلقه زد.
 
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید فرامرز ویزواری»، دهم آبان 1341، در شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش خلیل، راننده بود و مادرش سیدبیگم نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. شاگرد راننده بود. پنجم آذر 1357، در گرگان توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به قلب، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده عبداله زادگاهش قرار دارد.
خاطرات شهید فرامرز ویزواری به نقل ازمادر گرامی:
 
او از کودکی به همراه من ودایی هایش به مسجد می رفت و تقریبا در سنین 14ـ 15 سالگی بود که اصولا از یاران پیامبر «ص» بخصوص بلال حبشی صحبت می کرد. علاقه زیادی به پیامبر داشتند و بیشتر وقت ها زندگی نامه پیامبر را مطالعه می کرد. سعی می کرد تنها باشد. من چندین بار اشک او را دیده بودم. یک بار از او سوال کردم چرا گریه می کنی؟ در جواب به من گفت: « هنگامی که زندگی رسول خدا را می خوانم انگار دارم او را می بینم.»
 
بارها به من گفت: «من در تعجب هستم که با داشتن دین اسلام، چطور مردم زیر بار حکومت ظلم و ستم می روند؟»
 
در ساعت 5 صبح پنجم آذر سال 57 به گرمابه رفت، گفتم: مادر تو که دو روز پیش حمام بودی! در جواب به من گفت: رفتم غسل شهادت کنم. آنجا کمی اشک در چشمم حلقه زد. انگار به او الهام شده بود که همان روز به درجه شهادت می رسد.»

بسم رب الشهداء

نام و نام خانوادگي شهيد :  احمد سبطي

نام پدر : علي    تاريخ تولد : 12/12/1309

ميزان تحصيلات : 11نظام قديم

محل‌تولد : گرگان       شغل  : كارمند بانك كشاورزي

تاريخ شهادت : 5/9/1357

محل شهادت : امام زاده عبدالله گرگان  

ارگان اعزام كننده : بسيج مردمي

نحوه شهادت : براثر اصابت گلوله دژخيمان به شهادت رسيد.

 

خلاصه‌اي از زندگينامه شهيد :

شهيد در دوازده اسفند 1309 در يك خانواده مذهبي ديده به جهان گشود. از سن 7 سالگي وارد مدرسه شد و تا يازده نظام قديم در رشته علوم طبيعي به تحصيل ادامه داد و به علت علاقه به مقدسات مذهبي تماس با علماي اسلامي او را به سوي آگاهي مكتبي سوق مي داد. شهيد علاوه بر كار اداريش به كار كشاورزي مشغول بود و مي‌گفت به اين علت كشاورزي مي‌كنم كه اگر روزي خواستند به من زور بگويند مجبور نباشم براي لقمه ناني تعظيم كنم. در سالهاي اخير آشنايي بيشتري با تفسير و كتابهاي استاد شهيد مطهري و شريعتي پيدا كرده و همين آشنايي بيشتر او را در حركت مكتبش جدي‌تر كرده بود و در پخش اعلاميه‌هاي امام مخفيانه شركت مي‌كرد، از ضربه زدن به ساختمانهاي دولتي و ساختن مواد منفجره و روشن كردن اذهان مردم لحظه‌اي كوتاهي نمي‌كرد تا روز پنجم آذر سال 1357 در شرايطي كه در جلوي تظاهرات بود واز اولين كساني بود كه از امامزاده عبدالله به بيرون آمده بودند مورد اصابت گلوله دژخيمان قرار گرفته و به شهادت مي‌رسد. بدين سان به نسلهاي آينده آموخت كه زندگي نيست چيزي جز ايمان، جهاد و شهادت در راه خدا.

فرازي از سخنان شهيد :

كليه گرفتاري‌هاو بدبختي‌ جهان سوم از آمريكاست و به خانواده‌اش توصيه مي‌كرد تا با آگاهي سياسي و اجتماعي خويش بيفزايد و درجامعه هوشيارانه گام برداريد، او حمايت از انقلاب اسلامي و رهبري امام خميني را به خانواده‌ و دوستان سفارش مي‌كرد.

خاطره شهيد :

ساعت 8 صبح روز مذكور ضمن اينكه به يكي از دوستانش اظهار مي‌دارد كه من اولين شهيد امروز هستم در تظاهرات شركت مي‌نمايد. و بنا به اظهارات شاهدان عيني كه در دادگاه انقلاب بيان داشتند بعد از تيراندازي هوايي كه اكثر مردم متفرق شدند ايشان با مقاومت و رو در روئي پاسبان علي دوست شهيد مي‌شود.

بسم رب الشهداء

نام و نام خانوادگي شهيد :  حسين علي نصيري

تاريخ تولد : 1340

 

محل‌تولد : گرگان

شغل  : محصل

تاريخ شهادت : 5/9/1357

محل شهادت : گرگان

ارگان اعزام كننده : بسيج مردمي

نحوه شهادت : براثر گلوله دژخيمان بدرجه رفيع شهادت نائل گشت

   

 

خلاصه‌اي از زندگينامه شهيد :

شهيد حسين علي نصيري به سال 1340 در شهرستان گرگان ديده به جهان گشود . در سن 7 سالگي پاي در دبستان نهاد و به تحصيلاتش ادامه داد همزمان با امت حزب‌الله در درگيريها و تظاهرات خونبار امت اسلامي‌مان شركت مي‌نمود . او نيز مانند همة مردم در تظاهرات و قيام عليه رژيم طاغوت حضور مي‌يافت و سرانجام در ميعادگاه شهيدان (ميدان امامزاده عبدالله گرگان) بهنگام برآوردن فرياد الله و اكبر توسط دژخيمان ستمشاهي به كاروان شهيدان پيوست .

خاطره شهيد :

شهيد به مانند حنظله، شهادت را بر حجله عروسي ترجيح داد گرچه قرار بود در شب عيد غدير همان سال ازدواج كند ولي با شهادت خود خواست چون شمع روشنايي بخش راه ديگران شود. امام را خيلي دوست داشت و علاقه عجيبي به امام عزيز داشت و وقتي كه مادرش براساس احساس مادرانه به او مي‌گفت بيرون خطرناك است و تيراندازي مي‌كنند همين جا باش، در جواب مادر مي‌گفت : مي‌دانم ، من مي‌دانم آيت الله العظمي خميني كيه، اگر شهيد شدم اشكال ندارد.

بسم رب الشهداء

نام و نام خانوادگي شهيد :  عباس خالداران

نام پدر : نوروز علي        تاريخ تولد : 9/5/1335

ميزان تحصيلات : ديپلم

محل‌تولد : كلاته ـ دامغان

شغل  : سال‌اول

‌دانشسراي مقدماتي

تاريخ شهادت : 5/9/1357

محل شهادت :  ميدان عباسعلي گرگان

ارگان اعزام كننده : بسيج مردمي

نحوه شهادت : براثر اصابت گلوله بدرجه رفيع شهادت نائل گشت

 

خلاصه‌اي از زندگينامه شهيد :

شهيد در تابستان سال 1335 در روستاي كلاته دامغان ديده به جهان گشود. پس از دوران كودكي و رشد و نمو در سن 7 سالگي وارد دبستان شد و پس از گذراندن دوره‌هاي ابتدايي و راهنمايي و دبيرستان موفق به اخذ ديپلم شد و تا سال اول دانشسراي مقدماتي به تحصيل ادامه داد و همزمان با تحصيل در مسير انقلاب نيز كوشش مي‌كرد. و در تظاهرات‌ها حضوري فعال داشت و بالاخره در همين راه جان خود را فدا كرد. او در ميدان عباسعلي به هنگام دفاع از آرمانهاي امام و انقلاب توسط دژخيمان رژيم ستمشاهي هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسيد.

شهید ابوالحسن هادی به روایت مادر شهید/ پسرم آروزی دیدار امام را داشت

هر سال روز مادر برای خوشحال کردن من هدیه ای می گرفت. سال آخر به من گفت: مادر دوست داری برای شما چه هدیه ای بگیرم؟ در جواب گفتم: سلامتی ات را می خواهم رفت و یک شال و یک روسری برای من خریدو بعد از شهادتش من آن شال و روسری را به دو تا از نوه هایم دادم.

به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید ابوالحسن هادی»، یکم دی 1334، در شهرستان کردکوی به دنیا آمد. پدرش «رمضان» و مادرش «حلیمه»، نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. کارمند آموزش و پرورش بود. پنجم آذر 1357، در گرگان توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به پهلو و شکم، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده عبداله همان شهرستان به خاک سپردند.

گذری از خاطرات «شهید ابوالحسن هادی»
 
مادر شهید نقل می گوید:
شهید ابوالحسن هادی به امام خمینی «ره» خیلی علاقه داشت و همیشه در مبارزات و تظاهرات شرکت می کرد و حتی شب ها برای نوشتن شعار ضد رژیم شاهنشاهی روی در و دیوار بیرون می رفت و وقتی من با این کارهایش مخالفت می کردم در جوابم می گفت: مادر جان تو نمی دانی که امام خمینی چه کسی است. اگر او را می شناختی مرا برای حمایت از او تشویق می کردی من می روم  و آن قدر به مبارزه ادامه می دهم تا روزی که امام خمینی بیاید و او را ببینیم. 
 
وقتی  پسر خاله اش به شهادت رسید او برای رسیدن به هدفش که همان پیروزی انقلاب اسلامی و آمدن امام بود مصمم تر شد و می گفت: ما باید برویم و راه این شهدا را ادامه بدهیم . تا خون آن ها پایمال نشود. 
 
 روزی که می خواست به تظاهرات برود او را صدا کردم و گفتم ابوالحسن، پسرم من تو را به سختی بزرگ کردم نرو. امروز اگر بروی تیر می خوری و زخمی می شوی. با شنیدن صحبت های من خنده ای کرد و گفت: مادر جان تو از کجا می دانی؟!
گفتم مادر جان انگار به من الهام شده، گفت: نگران نباش هرچه خدا بخواهد همان می شود و رفت. بعد از ظهر برادرش ابوالحسن خبر زخمی شدنش را به من و پدرش داد و ما سراسیمه به بیمارستان پنجم آذر رفتیم با دیدن پیکر مجروح پسرم روی تخت بیمارستان به طرفش دویدم و با گریه گفتم: ابو الحسن مادر جان دیدی گفتم که تیر می خوری! حالا من چه کار کنم؟ 
ابوالحسن با شنیدن صدای من چشمش را باز کرد و چون آنجا افراد ضد انقلابی و ساواک زیاد بودند به من گفت: یواش، گریه نکن، گریه نکن مادر که دشمن با شنیدن صدای تو خوش حال می شود.
 
مادر شهید می گوید: پنج دختر داشتم و خیلی دوست داشتم فرزندم پسر شود به همین دلیل نذر کردم اگر بچه ام پسر شد 2 هزار تومن داخل ضریح امام زاده بیاندازم. خدا به من پسری عطا کرد و من نام او را ابوالحسن گذاشتم. در سن 6 سالگی ابوالحسن جلوی مغازه خیاطی پدرش با ماشین تصادف کرد و من دوباره آن قدر دعا و نذر کردم تا خوب شد. تا این که به سن 18 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل گشت و خداوند امانتی را که به من داده بود پس گرفت. 
 
 روز مادر:
ابوالحسن پسر مهربانی بود همواره به پدرش احترام زیادی می گذاشت. همیشه کارهایش را خودش انجام می داد و هیچ وقت مکی گذاشت تا من لباس هایش را بشویم وقتی اصرار می کردم می گفت: که مادر چرا شما زحمت بکشید. هر سال روز مادر برای خوشحال کردن من هدیه ای می گرفت. سال آخر به من گفت: مادر دوست داری برای شما چه هدیه ای بگیرم؟ در جواب گفتم: سلامتی ات را می خواهم رفت و یک شال و یک روسری برای من خریدو بعد از شهادتش من آن شال و روسری را به 2 تا از نوه هایم دادم. 
 
منبع: معاونت فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا «کتاب حماسه 5 آذر سال 57 گرگان» «کتاب یک‌شنبه خونین گرگان»- تالیف: غلامرضا خارکوهی

برای خرید کتاب می توانید از طریق چت آنلاین زیر در ارتباط باشید

کد تخفیف خود را وارد نمایید